عصبانی نشدن

یک روز پدر و مادر زهرا می خواستند او را به پارک ببرند، ولی کمی دیرتر قرار شد برایشان مهمان بیاید و دیگر به پارک نروند. وقتی به زهرا گفتند او کاری کرد که باعث شد شیطونک لبخند بزند.... زهرا خیلی ناراحت شد و از مهربون کمک خواست.....

اگر می خواهید بدانید زهرا چه کار کرد که باعث خوشحالی شیطونک شد و مهربون چه راهنمایی به او کرد با این کتاب همراه شوید.....

نظرات

لطفا برای گذاشتن نظر, ابتدا در سایت ثبت نام کنید.
درصورتی که قبلا ثبت نام کرده اید, لطفا وارد شوید.

تاکنون هیچ نظری برای این کتاب ثبت نشده است.