مانکل غار نشین، کوچک ترین غول کوه نشین

مانکل از صدای افتان میل های بافتنی روی سنگ های کف ااق از خواب پرید. کله ی پرستار به پشت افتاده بود و دهانش باز مانده بود و با صدایی بلندتر از صدای پاگلاگ خرناس می کشید. نمی دانست چه مدت خوابش برده اما از شمع روی میز که به ته رسیده بود، معلوم بود کم هم نخوابیده است.

به سختی از سبد اژدها بیرون آمد.

تا فرصت داشت باید امیلی را نجات می داد.....

نظرات

لطفا برای گذاشتن نظر, ابتدا در سایت ثبت نام کنید.
درصورتی که قبلا ثبت نام کرده اید, لطفا وارد شوید.

تاکنون هیچ نظری برای این کتاب ثبت نشده است.