بچه دیو پهلوان

گورمی تا به حال ندیده بود هیچ دیوی آن قدر غذا بخورد. بالاخره کراکلز به پشتی صندلی اش تکیه داد و بلندترین آروغی را که گورمی به عمرش نشنیده بود. کراکلز در حالی که به شکم سرخ گنده اش دست می مالید گفت....

نظرات

لطفا برای گذاشتن نظر, ابتدا در سایت ثبت نام کنید.
درصورتی که قبلا ثبت نام کرده اید, لطفا وارد شوید.

تاکنون هیچ نظری برای این کتاب ثبت نشده است.